داتورا به قلم ساناز لرکی
پارت بیست و یکم :
آراز زودتر پیاده شد و قبل از پیاده شدن رها، یک دست دمپایی از صندوق عقب بیرون آورد و جلوی پایش گذاشت. رها آنقدر مبهوت اضطراب ناشی از ورود به خانه بود که حتی فراموش کرد، تشکرکند. پیاده که شد و سر بلند کرد، با دیدن نگاه آرامبخش آراز به زحمت لبخند زد. این مرد جذاب و خوشپوش قطعاً قدرتی داشت که برای رها کم از معجزه نداشت. با یک نگاه یا یک لبخند میتوانست آرامش کند و با کوچکترین اشارهای می
مطالعهی این پارت کمتر از ۱۲ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
اگه از رمان خوشت اومده اونو لایک کن.
ساناز لرکی | نویسنده رمان
شعر خودم بود...کل شعرهای کتاب شعرهای خودمه
۲ هفته پیشزینب
00خیلی خیلی قشنگن🥲💗
۲ هفته پیشزینب
00اگه ارسلان جلوم بود خفش میکردم
۳ هفته پیشساناز لرکی | نویسنده رمان
🌹😍
۲ هفته پیشزینب
00دعوا کردناتونم دوست دارم
۳ هفته پیشساناز لرکی | نویسنده رمان
عزیزم
۲ هفته پیشزینب
00واییییییییییی یعنی آزار رها رو از کجا میشناسه که اینقدر حواسش بهش هست
۳ هفته پیش
زینب
00چقدر شعرش قشنگ بود🥲